تبليغاتX
شعر و ارتباط

اي دختـــر خـــورشيد چــه زيبايي تو

سرمنشاء روشنـــي و گرمــايي تــــو

آتش صفتي چــو شعلــه آذر ، پــــاك

هم صورت و هم سيرت و مـعنايي تـــو

گــرماي تـو جسم مـرده ام را جان داد

همچـــون نفس و دم مسيحــايي تــو

وصــل تو هـلاك و هجر تـــو نا ممكن

حيـــران زتـــو مانده ام ، مـعمايي تو

دل سوخـــتـه نـــگاه سوزان تـــوام

چــون آتش كــوه طور سينايـــي تـو

هر رويش سبزي زتـــو نشئت گيــرد

خـــود علت سرسبزي دنـيــايي تـــو

از عشق تو دم زدن گناهــي است عظيم

من دم نــزنم ، سر سويـــدايي تــــو

محتاج تــو ام بتاب و بي تــابم كـــن

من غــرق نيازم و مغــنايــي تـــــو

گـــر ديده بگيرم از تــو ناچار چه غـم

در دل همه پــاينــده و مــانايــي تـو

خاموش (كفايي) سخن كفـــر مـگـوي

مجنـــوني و ديـــوانه و شيدايــي تـو

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 8:51 |
سهم من از همه زيبايي تو

يك نگاه است و

اگر  لطف كني

يك لبخند

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 8:41 |

حاصل دل دادگي ما را چه بود

از روان و تن دمادم كاستن

سوختن از يك تمناي محال

كز خدا حتي نبايد خواستن

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:45 |

دل آتش تفتيده

 در بستر خاكستر

خفته است زماني چند

 آرام در اين بستر

افشانه آتش را

بيدار نخواهم كرد

من همچو پدر آدم

تو وسوسه حوا

آسودگي وجدان

فردوس برين، اما

من خبط پدر هرگز

تكرار نخواهم كرد

با آن كه به چشم و دل

چون يوسف كنعانم

دل بسته به پيمان و

وابسته به ايمانم

زيبايي چشمت را

انكار نخواهم كرد

چشمان خمارت را

بيهوده مگير از من

با راز عيان مي باش

آسوده دل و ايمن

من راز نهانت را

گفتار نحواهم كرد

دانم كه كفايي را

ديوانه همي نامي

بگذار بميرد از

ناداني و ناكامي

اين واله شيدا را

هشيار نخواهم كرد

 

 

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:43 |
من در پناه عشق به ايمان رسيده ام

در قله هاي درد به درمان رسيده ام

باور نمي كنم كه چنين فارغم زخود

دور از ديار خويش به سامان رسيده ام

در سرسراي ميكده خواندم نماز و هان

تر دامنم كه دوش به سبحان رسيده ام

مردم من از جماد ز حيوان و از نما

برتر ز هر فرشته به انسان رسيده ام

تا بر كنم لباس تعلق ز جان و تن

از جان خود گذشته به جانان رسيده ام

از لطف و عشق يار برون آمدم ز  چاه

چون يوسف عزيز به كنعان رسيده ام

جز خال روي يار كه دل برده از كفم

بر هر چه هست و نيست به بطلان رسيده ام

آه اي (كفا) چو رخ ننمودم وصال دوست

شادم كه بر سراچه وجدان رسيده ام

 

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:32 |

دل خوش به نگاه گاه و بیگاه توام

افسونی التفات "همراه" توام

در بی خبری دلم گرفت و پوسید

من منتظر " پیام کوتاه " توام

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 23:11 |
چت روم محصول اولین باری است که با چت کردن آشنا شدم

امشب به اتاق گفتگویت

مهمان توام تا به سپیده

خاموش نکن چراغ خود را

شیطون و بلای ورپریده

===

من آمده ام دوباره امشب

بازیچه دستان تو باشم

تا شاد شوی و خنده بر لب

آماده به فرمان تو باشم

===

من آمده ام که با رفیقت

با خنده و شیطنت بگویی

یک (ابله) تازه تور کردم

دیشب به اتاق گفتگویی

===

شاید که زحد فزون نمودم

از فرش و گلیم خویش پا را

باشد تو بخند خنده هایت

یک عالمه ارزش است مارا

===

خوشحالم از اینکه یک جوان را

سرمست می غرور کردم

من با تو جوانی خودم را

یک بار دگر مرور کردم

===

با تو به خدای عشق زیباست

لب تشنه ز چشمه باز گشتن

در اوج نیاز با تو بودن

از جامعه بی نیاز گشتن

===

من را لب چشمه سار عشقت

هر شب ببر و دوباره باز آر

خاموش نکن چراغ خود را

بی زحمت یک خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 23:4 |

اين هم عاشقانه ديگري از خودم اميدوارم كه خوشتون بياد

وادي حقيقت

روح من آرام است

روح من آرام است

دل تنگي دارم كه در اين نزديكي

پي عشق است هنوز

عاشقي پيشه من نيست

و ليكن شايد

بتوان گفت كه من

عاشق عشقي پاكم

عشق پاكي كه در انديشه ناپاك نگنجد هرگز

با همين فكر صدايت كردم

و تو آرام نگاهم كردي

و نگاه تو عجب معنا داشت

دل من عاشق يك رنگي و پاكي تو شد

به حريم حرم چشم تو نزديك شدم

به گماني كه مرا ذوب كند ديده تو

و حديث دل خود را گفتم

و تو آرام نگاهم كردي

و گل اميدم

در فراسوي نگاهت يخ زد

كمكم كن تا من

كوله بار غم خود بردارم

و شبي باراني، زين سرير رويا

به حقيقت بروم

و در آن وادي خاموشي ها

در پي لقمه ناني ناچيز

در تكاپوي زمان باز به تكرار رسم

كمكم كن تا من

كوله بار غم خود بردارم

و به وادي حقيقت بروم

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 22:48 |

همه شب شب كه گذشت از نيمه

پري كوچكي از جنس تجسم، آرام

از دل روزن رايانه من

به درون دل من مي آيد

پري كوچكي از جنس تجسم، كه مرا

به فراسوي زمان و فراسوي مكان مي خواند

وچه آسان وسبك

دل به او مي بخشم

پري كوچك من مي كشاند من را

به جهاني زيبا

سرزميني كه به آن

 دست تكلف نرسيده است هنوز

پري كوچك من

مي كشاند من را

به همان دهكده مشهوري

كه به آن نام جهاني دادند

و در اين دهكده دل ها چه به هم نزديكند

مردم دهكده با هم چه صميمي هستند

و صداي سخن عشق

در آنجا جاری است

آنطرفتر كوهي است

كه از آن بالاها

پهنه شهر مجازي پيداست

واي

دنياي مجاز چه خيال انگيز است

كوچه پس كوچه اين شهر عجب نوراني است

مردم شهر مجازي همه عاشق هستند

و صداي سخن عشق در اينجا جاري است

من در اين كوچه

 همين نزديكي

خانه اي مي سازم

پر از احساس و صميميت و عشق

نام اين كاشانه

ارتباط و شعر است

شادمان خواهم شد

چو بر اين ديده قدم بگذاري

=== 

ناگهان بانگ مؤذن گويد

چشم برگير كه هنگام نماز صبح است

پري كوچك من

از همان روزن رايانه برون مي تازد

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 21:25 |
اولين مطلب من (سيامك كفايي) يك شعر خواهد بود

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 15:51 |
 

 

سلام ما هم آمدیم

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 10:18 |


Powered By
BLOGFA.COM