دست گرمت را نمي خواهم بدست من گذاري
دل نمي خواهم به اين ديوانه شيدا سپاري
دوستت دارم و مي خواهم كه حق دوستي را
سخت بر جاي آورم بهر خدا يا بهر ياري
سينه بي كينه خود را مكن آلوده من
خود مگر انديشه اي از بهر فردايت نداري
واي بر من گر دلت را بشكنم روزي بناچار
واي گر نفرين كني مرگ مرا خواهي به خواري
دين و دل برده است از من گر چه چشمان خمارت
كي تو را سودا كنم با برق چشمان خماري
من دل و دين و وجودم، سخت در بند است در بند
ريشه ام در خاك مانده گرچه دارم شاخساري
نغمه ام را بشنو و آرام بگذر ازكنارم
بگذر و پروا مكن از ناله و از آه و زاري
سينه من وادي عشق است و ماواي محبت
خود گمان بد مبر زين هاي و هوي و بي قراري
اي (كفا) آرام ديگر، هرچه مي بايست گفتي
تا چه انديشد دگر هر رهروي يا رهگذاري

