نـه در ايـن ميانـه سالـــي هـوس شبـاب دارم
نه به روز خود حلاوت، نـه بـه شام خواب دارم
ز فسون چشم مستت، شده ام ز خويش بي خود
پس از اين چه احتياجــي به شراب نـــاب دارم
تــو در اوج بـي گناهي چه به روز من رساندي
دلــم از تو غــرق خــون و جگــري كباب دارم
شــده ام گــداي كــويت به نگاه گــاه گــاهي
گنهـــم فقط همــين است و از اين عــذاب دارم
تــو بيا دو گانگـــي را همه در وجـــود ما بين
كـه بــه سر نشاط و در دل غم بي حساب دارم
بــه سرم فتــاده، يك شب بگــريزم از نگاهـت
دگــــر از رضــايــت دل ســر اجتنــاب دارم
ز شب سيــاه زلفــت بــه سپيــده مي گـريزم
مـن از اين سياهــي شب، همه اضطـــراب دارم
نكنــد (كفايي) امشب، بــه كسـي زند گــزندي
كه جنون ز حد فزون است و سري خــراب دارم
+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت
14:39 |

