تبليغاتX
شعر و ارتباط

نـه در ايـن ميانـه سالـــي هـوس شبـاب دارم

نه به روز خود حلاوت، نـه بـه شام خواب دارم

ز فسون چشم مستت، شده ام ز خويش بي خود

پس از اين چه احتياجــي به شراب نـــاب دارم

تــو در اوج بـي گناهي چه به روز من رساندي

دلــم از تو غــرق خــون و جگــري كباب دارم

شــده ام گــداي كــويت به نگاه گــاه گــاهي

گنهـــم فقط همــين است و از اين عــذاب دارم

تــو بيا دو گانگـــي را همه در وجـــود ما بين

كـه بــه سر نشاط و در دل غم بي حساب دارم

بــه سرم فتــاده، يك شب بگــريزم از نگاهـت

دگــــر از رضــايــت دل ســر اجتنــاب دارم

ز شب سيــاه زلفــت بــه سپيــده مي گـريزم

مـن از اين سياهــي شب، همه اضطـــراب دارم

نكنــد (كفايي) امشب، بــه كسـي زند گــزندي

كه جنون ز حد فزون است و سري خــراب دارم 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 14:39 |


Powered By
BLOGFA.COM