دوست خوبي به نام (خانم شبنم )لطف كرده بود و نظر خودشو در مورد ميوه ممنوعه برام نوشته بود كه مطلب اين دوست خوب باعث شد من شعر ( خاتون شهر آشوب) را بگم:
خاتون شهر آشوب
دست پر مهرش چو بر دستم نهاد
آتشي افتاد بر جان و دلم
سر فرو افكندم از چشمان او
تا نبيند گريه بي حاصلم
= = = = =
دل مرا فرياد زد اي خيره سر
دست هايش سخت در دستت بگير
بوسه اي بر دست لرزانش بزن
تا بداند بي قراري و اسير
= = = = =
او كه بر دستت نهاده دست خويش
اين همان ليلاي روياهاي توست
اين همان خاتون شهر آشوب عشق
خواهش ديرينه پابرجاي توست
= = = = =
عقل اما با سر شوريده گفت
حرف دل هرگز نبايد گوش كرد
شعله عشقي چنين معشوقه سوز
بايد از روز ازل خاموش كرد
= = = = =
طعنه نابخردان را تاب نيست
عاقبت انديش او باش و بدان
جاي رويا و خيال و خواب نيست
= = = = =
اشك خود پنهان كن از چشمان او
تا نداند در دلت شور و شريست
لب فرو بند از سخن گفتن به او
تا كه پندارد دلت با ديگريست
= = = = =
دست از دستش برون آر و برو
گرچه پندارد دلت سنگ سياست
از درون بايد بسوزي دم به دم
خود بدان اينگونه عشقي كيمياست
= = = = =
عشق يعني از درون بگداختن
خانه بر امواج دريا ساختن
تا بماند يار باقي در جهان
خويش در سيل فنا انداختن
= = = = =
عشق در قاموس ما يعني عدم
حل شدن در لحظه هاي ناب يار
ما نه خسرو بلكه فرهاديم ما
ما كجا و لذت بوس و كنار

