هرچه صبر کردم شعر جدیدی نیومد منم یکی از شعرای سال گذشته رو که خیلی دوسش دارم براتون نوشتم:
هذیان واپسین
من برای سرودن از تو
قافیه کم آورده ام
و واژه های مفلوک
تکافوی بیان احساس را نمی کنند
و طاقت اندوه سکوت
نا ممکن
من از اندوه گریزانم
نشاط می جویم
تو از قاب دریچه حصار خود ساخته ات
به من می نگری
که در اندازه وسعت محصور نگاهت
در چشمان توانعکاس یافته ام
و اعجاز نگاه
مرا به سجده وا می دارد
سجده ای برای شکر تو را داشتن
و سجده ای برای سهو دلتنگی من
فضای خاکستری همچنان اندوهناک است
من از اندوه گریزانم
نشاط می جویم
اعوجاج کلمات حقیر
تلاوت آیات محبت را
به بیراهه برده است
و از زمهریر نگاهت
حکمی جاریست
من از تبعید خود به برهوت لایتناهی سکوت
استیناف نمی خواهم
و شوکران نسیانت را
جرعه جرعه می نوشم
راستی معجزه موعودت چه شد؟
نگاه کن
زنبورک زمان
چگونه شهد زندگی را می نوشد
عسل خاطراتش
گوارای وجودت باد
اینک من
و تاثیر جرعه آخرین
اینک من
و دوران آسمان ها و زمین
اینک من
و هذیان لحظات واپسین
اینک من
و واژگان بی معنای حزین
................
و خدا به شیطان گفت
انسان .......را.......سج.....ده کن
و شی...طان...
اگر دوس....تم داری ....که.....هیچ
وگر...نه
ف...ضای....خاکستری....هم...چنان...اندوه...ناک..است
من.....از.....اندوه....بی.....زارم
نشا................................

