دمي دل به آرامش بسپار
اي غزال رميده وحشي خوي
بگذارعطش سرانگشتان محتاطي
با اشتياق گيسوانت درآميزد
تا به خاطرآوري
فلسفه جانبخش نوازش را
دمي بيپيرايه نگاه كن
به دور از دغدغه بايدها و نبايدها
اي خويشترين آشناي غريب
من درغريبگي گاه به گاه نگاهت گم شدهام
و كاوشگر نگاهم را
در سرزمين باورهايت
چه جستجوي بيهودهاي است
براي يافتن ذرهاي صداقت و اعتماد
چه هراس انگيز است
گام برداشتن درفضايي سخت مه آلوده
كه چراغي فراراه را نمينماياند
و وارونگي معناي واژگان
مرا به سكوت ميخواند
اينجا باورنشينان تفكر وهم آلوده ات
خوبي را تظاهر، محبت را ريا
و عشق را گناه ميخوانند
آن غزال رميده وحشي خوي
با اندكي فاصله
همچنان نگاهم ميكند
آكنده از شك و ظن و ترديد
ومن همچنان ايستادهام
پر از دغدغه بايدها و نبايدها
اما
يگانه و پابرجا
در كنار دلمشغوليهايم
خوبي، محبت
و
عشق

