تبليغاتX
شعر و ارتباط - پرستوي مهاجر

پرستوي مهاجر

سهم من از همه زیبایی تو

یک نگاه است و

اگر لطف کنی یک لبخند

همه ی سهم من از عشق

همین مختصر است

 

در همان حال که ماتم زده

مشتاق حضورت هستم

در همان لحظه که گیسوی تو را می طلبد

دست حیران و نوازشگرو بی مایه ی من

در همان دم که لب خشک و ترک خورده من

عطش گونه نمناک تودر سر دارد

در همان وقت رقیبم تا صبح

بوسه باران کند اندام تب آلود تورا

و من غم زده تنها به نگاهی دل خوش

و من غم زده تنها به حضوری راضی

 

در همین وانفسا

نغمه روح نوازی ازدور

گوئیا نام مرا می خواند

وچه آوای حزینی دارد

حزن آلوده و یکتا و سراپا احساس

 

یک پرستوی تک افتاده ی وامانده زجفت

از دل روزن رایانه مرا می خواند

 

توکه امروز دوصد قافله دل همره توست

دست از این دل دیوانه صدپاره بشوی

بگذار همره آن مرغ مهاجر بروم

و دمی چند شوم همدم تنهایی او

بگذار همره آن مرغ مهاجر بروم

 

+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 8:26 |


Powered By
BLOGFA.COM