پرستوي مهاجر
سهم من از همه زیبایی تو
یک نگاه است و
اگر لطف کنی یک لبخند
همه ی سهم من از عشق
همین مختصر است
در همان حال که ماتم زده
مشتاق حضورت هستم
در همان لحظه که گیسوی تو را می طلبد
دست حیران و نوازشگرو بی مایه ی من
در همان دم که لب خشک و ترک خورده من
عطش گونه نمناک تودر سر دارد
در همان وقت رقیبم تا صبح
بوسه باران کند اندام تب آلود تورا
و من غم زده تنها به نگاهی دل خوش
و من غم زده تنها به حضوری راضی
در همین وانفسا
نغمه روح نوازی ازدور
گوئیا نام مرا می خواند
وچه آوای حزینی دارد
حزن آلوده و یکتا و سراپا احساس
یک پرستوی تک افتاده ی وامانده زجفت
از دل روزن رایانه مرا می خواند
توکه امروز دوصد قافله دل همره توست
دست از این دل دیوانه صدپاره بشوی
بگذار همره آن مرغ مهاجر بروم
و دمی چند شوم همدم تنهایی او
بگذار همره آن مرغ مهاجر بروم
+ نوشته شده توسط سيامك كفايي در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت
8:26 |
